مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
*بپا یه وقت نچای....*  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 30 فروردین ماه سال 1386

 

سلام خدمت همه ی دوستان گل

امیدوارم حال همتون خوب خوب خوب باشه

یک توصیه: حتما قبل از خوندن مطلب یک لباس گرم بپوشید چون بنده هیچ گونه 

مسئولیتی در قبال یخ کردن شما نمی پذیرم .........

 

اون کیه؟

 

یکی خوابش سنگین می شه ،تخت می شکنه.

بعد از خواب می پره دستش می شکنه.

فرداش از مرحله پرت می شه پاش هم می شکنه.

می زنه به سرش، سرش هم می شکنه.

همون یارو خودشو می زنه به اون راه گم می شه، کلی اعصابش خورد می شه 

نوار خالی گوش می ده.

یه هو می خوره زمین تا خونه سینه خیز می ره.

جلوی پمپ بنزین سیگار می کشه می گن آقا این جا پمپ بنزینه سیگار نکش

می گه : اهه ، من جلو بابامم سیگار می کشم.

یه روز می خوره به شیشه می گه عجب هوای سفتی.

روز بعد می خوره به دیوار کمونه می کنه.

فرداش باز می خوره به دیوار میگه ببخشید.

پس فرداش بازم می خوره به دیوار وای میسته پلیس بیاد.

جلو نامزدش می خوره زمین واسه این که ضایع نشه می گه: حال کردی حرکتو!

می ره تو جوب می خوابه می گه می خوام در جریان باشم.

دوپینگ می کنه برای اینکه کسی نفهمه آخر می شه.

میره تظاهرات می بینه شلوغه بر می گرده.

میره لایه ی اوزون رو می دوزه می مونه اون ورش.

میره پشت بوم می خوابه سردش می شه درو می بنده .

بعد از این همه اتفاق بی هوا  از خونه می ره بیرون خفه می شه.......

 

(من که گفتم لباس گرم بپوش!!!!!!)

*در این سرای بی کسی...*  چاپ
تاریخ : دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند


به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 

 

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند


کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

 

 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار


دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

 

چه سخته که هر چی داد بزنی هیچ کس صداتو نشنوه خودتم نمی دونی چی به سرت اومده

فقط می بینی داری ذره ذره آب می شی تو خودت فرو می ری به خودت میای می بینی دیگه

چیزی ازت نمونده دیگه اون آدم سابق نیستی، دلتو به چی خوش کردی؟ به یه مشت خاطره

های خوب؟ چه فایده که دیگه بر نمی گرده؟ اینا همش تو خیال خودته ........

از خدا کمک می گیری و مطمئنی که کمکت می کنه.........

 آره کمکت می کنه خدا خیلی خوبه تو بهش ایمان داری می دونی تنهات نمی ذاره .......

خدای مهربونم! خودت می دونی که جز تو کسی رو ندارم دلم نمی خواد حرف از نا امیدی بزنم

چون می دونم در رحمتت همیشه به روی بنده هات بازه حتی به روی من مفلوک همیشه

می گن وقتی می خوای مشکلت و به خدا بگی اول نعمت هاش و شکر کن شروع کن از اولی

که تو رو خلق کرد کلی نعمت های خوب داد ولی ( قلیلا ما تشکرون)

خدای نازنینم! صلاح کار ما رو فقط خودت می دونی و بس . می دونم تو صابرین و دوست داری

ولی دیگه داره صبرم تموم می شه خدایا صبری جمیل به من عطا کن تا بتونم در برابر مشکلات

دووم بیارم.........

 

*آورده اند که...*  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 23 فروردین ماه سال 1386

مانع

 

در زمان های گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که

عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و

ندیمان ثروتمند پادشاه، بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند ، بسیار هم غرولند

می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای

است و... با این وجود هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزی بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش

را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار

داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن

سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد! پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

 

(( هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد))

 

*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،*،

 

معبد هزار آینه

 

سگی درباره ی معبد مخصوصی حرف های بسیاری شنیده بود، معبد هزار آینه.

سگ نمی دانست که آینه چیست. اما همیشه با علاقه گوش فرا داده بود و چون هیچ کار

خاصی نداشت راه افتاد تا به معبد هزار آینه برود.

روزهای بسیاری گذشت. هفته ها در راه بود تا سر انجام به آن معبد اسرار آمیز رسید.

از پله ها بالا دوید ، در را باز کرد و داخل شد و آنجا از درون هزار آینه، هزار سگ او را نگریستند

و او خوشحال شد و دمش را تکان داد و هزار سگ خوشحال شدند و آنها نیز دمشان را

از شادی  تکان دادند. سگ با خود اندیشید : جهان پر است از سگهای خوشبخت و خوشحال

و از آن روز او هر روز به معبد هزار آینه می رفت.

در بعد از ظهر همان روز سگ دیگری به معبد هزار آینه آمد. او نیز از پله ها بالا دوید، در را باز

کرد و داخل شد و آنجا از درون هزار آینه هزار سگ او را نگریستند. سگ ترسید، غرید و دمش

را پنهان کرد. و هزاران سگ غریدند و دمشان را پنهان کردند و سگ پنداشت جهان پر است از

سگ های بد و وحشی و او دیگر به معبد برنگشت.

به گمان شما معبد هزار آینه کجاست؟ آن را جلوی درب خانه ی خودتان پیدا می کنید. آنانی

که با قلبی فراخ و با چشمانی بیدار از جهان می گذرند با انسان هایی روبرو می شوند که با

قلبی فراخ و چشمی بینا از جهان می گذرند اما آنانی که به تنهایی و بد بینانه در گذرند به

انسان هایی همچون خویش بر می خورند...

 

 

 

*حدیث دوست*  چاپ
تاریخ : دوشنبه 13 فروردین ماه سال 1386

 

 

هرآنــکه جانـــب اهل وفا نـگه دارد

                
خداش در همه حال از بلا نگه دارد

 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

                
که آشنــــــا سخـــــن آشنـــــــا نـــــگه دارد

 

 دلا معاش چنان کن که گر بلغــزد پای

               
فرشته ات به دو دســـت دعا نگه دارد

 

گــــــــرت هواست که معشوق نگسلد پیوند

                
نـــــــــگاهدار سر رشتــــه تا نـــــــگه دارد

 

 صبـا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

                
زروی لطف بـگویش که جا نگه دارد

 

 چو گفتــمش که دلـــــم را نگاه دار چه گفت؟

               
ز دست بنـــــــــده چه خیــــزد خدا نگه دارد

 

  سرو زر و دل وجانم فدای آن محبوب

                 
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

 

غبـــــــــار راه گذارت کجــــاست تا حافـظ


به یــــــــادگار نسیــــــم صبــــــا نـگه دارد