*در این سرای بی کسی...*

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند


به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 

 

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند


کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

 

 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار


دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

 

چه سخته که هر چی داد بزنی هیچ کس صداتو نشنوه خودتم نمی دونی چی به سرت اومده

فقط می بینی داری ذره ذره آب می شی تو خودت فرو می ری به خودت میای می بینی دیگه

چیزی ازت نمونده دیگه اون آدم سابق نیستی، دلتو به چی خوش کردی؟ به یه مشت خاطره

های خوب؟ چه فایده که دیگه بر نمی گرده؟ اینا همش تو خیال خودته ........

از خدا کمک می گیری و مطمئنی که کمکت می کنه.........

 آره کمکت می کنه خدا خیلی خوبه تو بهش ایمان داری می دونی تنهات نمی ذاره .......

خدای مهربونم! خودت می دونی که جز تو کسی رو ندارم دلم نمی خواد حرف از نا امیدی بزنم

چون می دونم در رحمتت همیشه به روی بنده هات بازه حتی به روی من مفلوک همیشه

می گن وقتی می خوای مشکلت و به خدا بگی اول نعمت هاش و شکر کن شروع کن از اولی

که تو رو خلق کرد کلی نعمت های خوب داد ولی ( قلیلا ما تشکرون)

خدای نازنینم! صلاح کار ما رو فقط خودت می دونی و بس . می دونم تو صابرین و دوست داری

ولی دیگه داره صبرم تموم می شه خدایا صبری جمیل به من عطا کن تا بتونم در برابر مشکلات

دووم بیارم.........