بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنـــم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنــــــــه ی بد خواه ندیدم رویت
نیست چون آینه ام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر درد کشان خرده مگیر
کار فرمای قدر می کند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین می جهد از مکمن غیب
تو بفرما که من سوخــــــته خرمـــن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتـــــــن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه ی موروث من است
اندرین منــــزل ویرانه نشیــــــمن چه کنم
سلام دوستان عزیزم
حالتون چطوره ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خوبیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟
خوب خدا رو شکر
کشوی میزم و باز کردم چشمم خورد به دیوان حافظ برش داشتم همین جوری اتفاقی بازش کردم این شعر اومد خیلی دلم گرفت خیـــــــــــــلی. اولش نفهمیدم چرا ولی بعدش یادم اومد که این شعر و کجا شنیدم ....
این حافظم بعضی وقتا بد جوری دل آدم و قلقلک می ده هااااااااااااااااا
یاد یه روزایی افتادم که یه ترس خوشایندی دلم و پر کرده بود
کنار دیوان یه نقاشی بود یه نقاشی بچه گونه همین طور داشتم بهش نگاه می کردم نفهمیدم چقدر گذشت ولی مدتش کم نبود انگار می خواستم یه چیز تازه توش پیدا کنم ولی نبود می خواستم پاره ش کنم ولی نتونستم
با خودم گفتم خوش به حال بچه ها چه دنیایی دارن بدون هیچ غمی هر کاری کنن بهشون می گن خوب بچه ست دیگه !!!!! چه راحت این نقاشیا رو می کشن کسی ازشون نمی پرسه این نقاشی رو برای کی کشیدی یا این که چه منظوری داشتی!!!
کاش اصلاً کشو رو باز نمی کردم هر چند که دیگه این نقاشی برام معنایی نداره
ولی خوب به قول اون مرد دانایی که برای یه پادشاهی یه جمله ی حکیمانه نوشت:* * *این نیز بگذرد* * *
یا حق